لیلی و مجنون

نصیحت حاجی
نویسنده : مجنون - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:
 
توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!
 
خیلی جالبه که بعد از 66 سال
هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد!!!
ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند.


 
 
حالم بد است
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

از رفتارهایمان حالم بد است ،
 
از طرز رانندگیمان 
 
از صفهای صد شاخه مان ،
 
از هجوم تاتارگونه مان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،
 
از برخورد و نگرش مان نسبت به جنس مخالف ،
 
از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرمان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ،
 
از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیمان در تاکسی ،
 
از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ،
 
از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،
 
از آشغال ریختنمان در خیابان ،
 
از قابلیتمان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ،
 
از بی تفاوتیمان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ،
 
از نشستن در خانه هایمان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ،
 
از یکی نبودن حرف و عملمان ،
 
از تعارفهای بی موردمان ،
 
از غیبت کردنهای کثیرمان ،
 
از تغییر نظرهای یک ساعته مان ،
 
از بی تفاوتیمان نسبت به کودکان کار ،
 
از جو حاکم بر ورزشگاه هایمان ،
 
از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه مان ،
 
از عشقهای یک شبه مان ،  
 
 
 
از چاپیدن یکدیگرمان ،
 
از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرمان ،
 
از بی مطالعه بودنمان ،
 
از تن دادن و دل ندادنمان ،
 
از ذوب شدنمان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریمان ،
 
از رفتارهایمان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ،
 
از عدم رعایت نظافت شخصیمان ،
 
از فروختن شرفمان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ،
 
از مدرک گرا بودنمان ،
 
از کلاس گذاشتنهای بی موردمان ،
 
از جوکهای قومیتیمان ،
 
از ادعاهای گزافمان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ،
 
از مصرف گرا بودنمان ،
 
از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،
 
از رقصیدنمان در مهمانی با روسری ،
 
از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....
 
...از کجا بگویم ...از چه بگویم... که حالم بد است ، خیلی هم بد است

 
 
جمله ای از برتراند راسل
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

 
 
روزی که امیرکبیر گریست
نویسنده : مجنون - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
روزی که امیرکبیر گریست
سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیرآغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود
هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:
 خاموش باش،
 
تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند
امیر با صداى رسا گفت:و مسئول جهل شان نیز ما هستیم..اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
روحش شاد، یادش گرامی باد

 
 
نخبه کشی
نویسنده : مجنون - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 




>> رئیس جمهور گفت : با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفی‎ ‎انها را نوشته‌اند در می‌‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانیهاست‎ . ‎محمود احمدی نژاد با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ همواره‎ ‎پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: "مهندسی ، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،‎ ‎انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر و ادب و هنر کشور ما همه در اوج ‏است و این ریشه‎ ‎ماست و امروز ما هم همینطور است."
>> ‏
>> در پی اعلام بیانات گهربار رئیس جمهور ، ولوله‌ای در سراسر ‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزها  رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس جمهور ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.
>> ‏
>> روز- خارجی- گمرک بازرگان
>>
>> صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می‌ریزند.. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
>>
>> مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
>> ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
>> مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
>> ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام " قانون" نوشتم و کتابی به نام "شفا" و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
>> مامور مربوطه: اون وقت این کتاب " قانون" شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
>> ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب‌ها را آورده‌ام که ‏تورقی بکنید...‏
>> ‏( ابن سینا یک ساک کتاب می‌دهد.)‏
>> مامور مربوطه (کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می‌‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
>> ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب " قانون" در باب پزشکی است، کتاب "شفا" در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
>> مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می‌کنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
>> ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
>> مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
>> ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی......‏
>> کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
>> ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی‌دانم چیست و در کدام رشته از علوم است.....‏
>> کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته " سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب"، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی‌خوایم، برو همون جایی که بودی.....‏
>> ‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می‌کشد، دور ‏می‌شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده‌اند، سوار ماشین آنها می‌‏شود و می‌رود.)‏
>> مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب‌ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می‌زد، نفوذی عرب‌هاست.‏
>> مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
>> زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم....‏
>> مامور مربوطه بلند می‌شود و او را بغل می‌کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می‌گن دانشمند. البته شما که شناخته شده‌ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
>> زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان....‏
>> مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
>> زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است....‏
>> مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می‌کنند و چشمکی می‌زنند....‏
>> مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز... بفرمائید....‏
>> زکریای رازی وارد می‌شود. بلافاصله دستگیرش می‌کنند و به او دستبند می‌زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می‌گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، ... نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه....‏
>> مامور مربوطه: نفر بعدی
>> رودکی با عصای سفیدی وارد می‌شود.‏
>> مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
>> رودکی: اسم من رودکی است.‏
>> مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
>> رودکی: نه برادر، من آدمم...‏
>> مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم....‏
>> رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی....‏
>> مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
>> رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود....‏
>> مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی... حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته‌ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
>> رودکی: بنده کار اصلی‌ام موسیقی است، آواز هم می‌خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می‌‏کنم.‏
>> مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
>> رودکی: من نمی‌دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی‌آمدم. ‏
>> مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی‌بینه و پیر شدی ولت می‌کنم بری، ‏دیگه این طرف‌ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده.....‏
>> رودکی در حالی که زیر لب " بوی جوی مولیان" را می‌خواند می‌رود.‏
>> مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏
>> مامور مربوطه: نفر بعدی
>> نظامی گنجوی وارد می‌شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
>> مامور مربوطه (بلند می‌شود و احترام نظامی می‌دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد.... ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می‌کنین.‏
>> نظامی گنجوی: در لشگر عشق
>> مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
>> نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده‌ام....‏
>> مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته‌ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
>> نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می‌آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر.....‏
>> مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
>> نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
>> مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می‏کنین؟ ‏
>> نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می‌آورم.‏
>> مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می‌کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم....‏
>> نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی‌مایگانی هستید شما مردم!‏
>> مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می‌پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
>> مامور مربوطه: نفر بعدی
>> عمر خیام وارد می‌شود: من عمر خیام هستم.‏
>> مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می‌گه، ‏برو لای دست عرب‌ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری....‏
>> عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم.....‏
>> مامور مربوطه: پس اختر رو هم می‌شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
>> عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
>> مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
>> عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
>> مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی‌گذره.‏
>> ‏(خیام با ناراحتی بیرون می‌رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده‌اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می‌خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏
>> مامور مربوطه: نفر بعدی
>> ملک الشعرای بهار وارد می‌شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
>> مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
>> ملک الشعرای بهار: من شاعرم...‏
>> مامور مربوطه: روزها چی کار می‌کنید؟
>> ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می‌کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم.....‏
>> مامور مربوطه نگاهی به او می‌کند و می‌گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
>> ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار....‏
>> مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
>> ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
>> مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
>> ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
>> مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید ‏شدی؟
>> ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
>> مامور مربوطه با شک نگاه می‌کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
>> ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
>> مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله‌دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
>> ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
>> مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
>> ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
>> مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
>> ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم....‏
>> مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می‌کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو می‌بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی‌خواهیم.‏
>>
>> مامور مربوطه: نفر بعدی ‏
>> عطار وارد می شود: من عطار هستم
>> مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال‌ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک.‏
>> عطار: من کاسب نیستم، من عارف‌ام
>> مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.(خودش را جمع و جور ‏می‌کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می‌گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی....‏
>> عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
>> مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می‌زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده‌ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده‌ها ‏سری.‏
>> عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
>> مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
>> عطار: بله، کتاب ' تذکره الاولیاء ' و بسیاری کتب دیگر....‏
>> مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
>> عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و .......‏
>> مامور مربوطه (با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می‌کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
>> عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏
>> مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و ‏تهران درگیری راه انداختند و علیه آقا حرف زدند.‏
>> ‏(عطار را بازداشت می‌کنند و می‌برند.)‏
>> ادامه داستان: ‏
>>
>> جناب ریاست محترم جمهوری!‏
>> براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور 1387 تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی‌ها به مرکز ارشاد شدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
>> شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک ‏لغت‌نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.‏
>> شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می‌رسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله‌دار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏
>> شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏
>> شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده ‏است.‏
>> شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم ‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده ‏است. ‏
>> شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏
>> سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.‏
>> همچنین 327 تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
>> سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
>> ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان











 
 
تفاوت مدیران در ایران و اروپا
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
 

اروپا:موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می‌شود
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمی‌شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است

اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا می‌دهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا می‌شود

اروپا:افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترین‌های کشور است

اروپا:برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می‌گردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می‌گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می‌شود

اروپا:یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده

اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده‌ای نکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند

اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می‌شود و پست مدیریت جدید می‌گیرد

اروپا: مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می‌شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می‌کنند
ایران: مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی‌کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می‌شوند

اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می‌دهند و با برخی مصاحبه می‌کنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می‌کنند

اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می‌گیرند

اروپا: همه می‌دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسان‌های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد

اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند

اروپا: مدیر فعال‌ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان
ایران: مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان

 


 
 
به گلی که شیفته کرد ما را...
نویسنده : مجنون - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

تو نه دیگر آن دختر "میم مثل مادری" و نه زنی در "سنتوری".حالا حتی بازیگری جوان و مستعد و دلکنده از سینمای بیمار ایران و در سودای هالیوود هم نیستی .دیگر همه چیز تمام شد.دیگر مهم نیست که بگویند فقط برای حجاب و کار و پول و هرچه و چه و چه به بیرون زده باشی.از امروز تو یک خط شکنی.چه بخواهی چه نخواهی.نمی توانم فرض کنم که نادانسته سنگی را در آبی ها ی خالی و خیالی اذهان فسیلی انداخته باشی.یا شاید نمی دانستی و می دیدی و چه بهتر.دیگر هیچ چیز مهم نیست.تو بر روی "نباید "ها و"باید"هایی که قرن ها بر ما تحمیل شده است خط کشیدی. خوش آمدی قربانی.چرا شادی ام را پنهان کنم، وقتی روزهایی را می بینم که پرچم دار و خط شکن های سرزمین ام زنانی چون تواند ،که رگ های متورم غیرت و حجب و حیا و شرم را از درد و حسرت و ترس می ترکانند و با نگاهی کودکانه ،لخت ...برهنه در برابر چشمان از حدقه درآمده ی تاریخی کثیف می ایستند و نعره می شکند که هی ...های مرا ببین . من همانم که تو مرا به زنجیر کشیدی. در مقام خواهر و مادر و زن و با چماق عفت و عصمت و هر مفهوم بدبو و بدوی دیگر.من اینم . برهنه مرا ببین و در خلوت خویش به تدلیست ببغض، که در هزارتوی مفاهیمی فسیلی، به لجن کشیده شده ای و نمی دانی.آی خط شکن . من در برابرت سر تعظیم فرود می آورم و شرمنده ام و از هم اکنون ، تمام وجودم اشک و ترس است از دشنام هایی که نثارت می شود. آی دختر وحشی و معصوم-نگاهِ شرقیِ غمگین. تو را به برهنگی آسمانی ات سوگند که آنچه کردی ،کرد دیگرانی را که تو را محصور و مهجور می خواستند.
تنها بدان که تنها نیستی .

شاهین نجفی
18 ژانویه 2012

 
 
داستان تاریخ
نویسنده : مجنون - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 
دفتر خاطرات 2559 ساله
 
 
548 ق م - یک صبح زیبا

جیر جیر پرندگان را از پنجره می‌شنوم. دست و رویم را با گلاب می‌شویم، لباس بلند و سپیدی بر تن می‌کنم، گل سفید رنگ به موهایم می زنم و گردنبند طلائی زرتشت‌نشان را به گردن می‌اویزم. امروز روز بزرگی است.. امروز من و خانواده‌ام برای نخستین بار از لوح کورش کبیر دیدن می‌کنیم. من تا این لحظه نه، اما شما ای خوانندگان سده‌ی بیست و یکم، همین لوح را به عنوان نخستین اعلامیه‌ی حقوق بشر می‌شناسید. باید بروم، پدر و مادر و برادرانم صدایم میکنند:  "بشتاب فارس، دنیا منتظر است." هان، از قرار اسم من فارس است.

 
سال 651- یک روز بارانی
 
باران می‌بارد. معمولا" وقتی که می‌بارد من خوشحالم و خدای بزرگمان اهورا مزدا را سپاس میگزارم. با باران، دشتهای پهناور سرزمین من با همه‌ی گونه‌دانه‌های خوراکی و همه گونه میوه‌های خوش‌گوار بیش از پیش شکوفا می‌شود. اما امروز اندوهگینم. امروز شنیدیم که پادشاه‌مان، یزدگرد سوم از دودمان ساسانیان کشته شده است. مسلمانان به کشورم تاخته‌اند. اکنون باید بروم. دخترم دنیا در گهواره‌اش گریه می‌کند.

 
حدود قرن هشتم - آسمانی به رنگ آبی روشن با تکه‌هائی ابر سفید
 
دیروز برای من و همه‌ی ایرانیان روز بزرگی بود. پدرم جعفر برمکی، یک ایرانی، وزیر خلیفه هارون الرشید، یک عرب، شد. خوانندگان عزیز سده‌ی بیست و یکم، وزیر همان است که شما نخست‌وزیر یا معاون رئیس‌جمهور خواهید گفت. پدرم می‌گوید:" ما ایرانیان مسلمان شدیم اما عرب نشدیم. ما ایرانی هستیم و همواره ایرانی خواهیم ماند." اکنون باید شتاب کنم. باید حواسم به مشق تیراندازی سوار بر اسب همراه برادرانم باشد. پدرم تاکید دارد هرچه برادرانم می‌اموزند من هم بیاموزم. هان، از قرار، اسم من شهرزاد است.

 
قرن یازده- دوازدهم - آسمانی بدون ابر
 
من عروس نظام‌الملک، وزیر ایرانی ملک شاه سلجوقی، پادشاه ترک‌تبارمان هستم. امروز پدرشوهرم رصدخانه‌ای را افتتاح می‌کند. من هنوز نمی‌دانم، اما شما خوانندگان عزیز قرن بیست و یکم این رصدخانه را به عنوان مکانی خواهید شناخت که عمر خیام کند و کاوش برای تقویمی تازه را در آن به انجام خواهد رساند. بله، ما ایرانیان هنوز ایرانی هستیم، مهم نیست چه کسی بر کشور حاکم است، عرب یا ترک، ایران هنوز ایران است و ایرانی هنوز ایرانی. هان، از قرار، اسم من آزاده است.

 
 
حدود قرن سیزدهم - آسمانی تیره و تار
 
چنگیزخان در ایران است.مغولها می‌کشند، ویران می‌کنند، غارت می‌کنند و می‌سوزانند. خدا می‌داند چه تعداد از مردم را از دم تیغ گذرانده‌اند. شما ای خوانندگان قرن بیست و یکم خواهید دانست: 2.5 میلیون. لابد این آخر دنیا است! اما نه! هیچ چیزی هیچ پاپانی ندارد. هر چیزی آغاز می‌شود، شکوفا می‌شود و هنگامی که پژمرد و به آخر رسید... دوباره زندگی را از سر می‌گیرد.. این قاعده‌ی تغیرناپذیر جهان و طبیعت است. درست مثل گلدان شمعدانی کوچک من بر لبه‌ی پنجره که از پس بسیاری زمستانهای سخت دوباره در بهار گل داده است. ایران باز جان به سلامت خواهد برد. بهاری دیگر در پیش است.
 

حدود قرن پانزدهم - آسمان بزرگان
 
اسم من افتخار است. در اتاقم نشسته‌ام و به گذشته و آینده فکر می‌کنم. کشورم غولهائی در شعر و ادب و فلسفه پرورانده است: فردوسی، سعدی، حافظ، خیام و مولانای رومی نمونه‌هائی از آنانند. ای خواننده‌ی قرن بیست ویکم، حوصله‌ات سر خواهد رفت. اگر دوست داری این غولها را بشناسی به ویکی‌پدیا مراجعه کن.

 
قرن شانزدهم - آسمانی صاف
 
از پنجره‌ی اتاقم میدان نقش جهان را می‌بینم. من هنوز نمی‌توانم، اما تو ای خواننده ی قرن بیست ویکم، می‌‌توانی بیائی و در شهر اصفهان، پایتخت ایران، از این مکان باشکوه و خیلی بنا‌های دیگر که پادشاه ما شاه عباس کبیر ایجاد کرد دیدن کنی. امروز به خانه‌ی دوست عزیزم آرمینه دعوت شده‌ام. او ارمنی است. او در جلفا زندگی می‌کند: محله ی ارمنی‌های اصفهان در ساحل جنوبی زاینده رود. آرمینه و خانواده‌اش همراه حدود 150000 ارمنی از سرزمین‌های شمال ایران به اصفهان آمده‌اند. روزی در بازار بزرگ اصفهان به هم برخوردیم و دوست شدیم. من می‌خواستم یک چادر مشکی بخرم و آرمینه یک روسری قرمز. ما دوست شدیم و من یک روسری قرمز هم خریدم..
 
موی سرم را شانه می‌کنم. در مسیر خانه‌ی آرمینه باید موی سرم پوشیده باشد. باید صورت و تمام بدنم هم پوشیده باشد. این عرف اسلامی برای زنان در ایران است و من هم مسلمانم. ممکن است بپرسید،" شانه کردن مو وقتی باید روسری سر کنی چه فایده ای دارد؟" اما آرمینه مسلمان نیست. آرمینه و همه‌ی ارمنی‌ها مسیحی‌اند. آرمینه به من گفته که ارمنستان اولین کشور دنیا بوده که مسیحیت را به عنوان دین رسمی پذیرفته است. در خانه‌ی آرمینه حتا در حضور برادرش می توانم روسریم را بردارم. وقتی با من حرف می‌زند مستقیما" توی چشمهایم نگاه می‌کند. مردان مسلمان این اینطور نیستند. برادر آرمینه چشمهای زیبائی دارد.

 
حدود قرن نوزدهم – آسمان خاکستری دلگیر
 
اسم من لاله است. شانزده سال دارم. در حرمسرای ناصرالدین شاه، چهارمین پادشاه سلسله‌ی قاجار، زندگی می‌کنم. من یکی از همسران متعدد او هستم. زندگی در حرمسرا مثل زندگی در زندان است. اگر به خاطر تاج السلطنه، دختر شاه، که تقریبا" هم سن و سال من و تنها دوست و بهترین دوست من است نبود، زندگی برایم غیر قابل تحمل می‌شد. او به من خواندن و نوشتن و نواختن تار را می آموزد. البته همه ی این کارها را در خفای کامل انجام می‌دهیم. زنها اجازه ندارند چنین کارهائی بکنند. من تاجی را تحسین میکنم. من او را این طور می‌نامم. او خیلی پر جرات است. او چیزهائی می گوید که به گوش من نخورده است: این که تفاوتی بین زن و مرد نیست و حقوق زنان و مردان باید برابر باشد. با هم خاطرات زنی به نام فارس را می‌خوانیم که در دوران کورش کبیر زندگی می‌کرده. فارس در دفتر خاطراتش از زندگی روزمره‌اش می‌گوید و از تجربه‌ی اسب سواری با برادران و پسرعموهایش. او می‌گوید که در انتخاب شوهر و در انتخاب لباسی که می‌خواهد بپوشد آزاد است و این که دوست دارد به گیسوی بلندش گل سرخ بزند. من هم موی سیاه بلندی دارم اما مجبورم آن را با روسری بپوشانم. دیروز تاجی به من یک گلدان گل لاله‌ی قرمز داد. من این گلدان را بر لبه‌ی پنجره‌ی اتاقم در حرمسرا گذاشته‌ام. الان وقت آب دادن به لاله‌های قشنگم است. باید آنها را زنده نگهدارم. شاید روزی من هم گلهای آن را به موهایم بزنم.
 

اوایل قرن بیستم – آسمانی به رنگ آتش
 
اسم من لاله است. اسم جد مادریم را روی من گذاشته اند که در حرمسرای شاه زندگی کرد و همانجا مرد. از زمان جد مادریم تا امروز خیلی چیزها عوض شده‌اند. حالا سلطنت مشروطه داریم. ما نفت داریم. ما یک کشور ثروتمندیم. حالا باید بروم. شوهرم منتظر است. باید با هم در یک تظاهرات شرکت کنیم. باید علیه بیگانگانی که در امور کشورم دخالت میکنند اعتراض کنیم. پیراهن سفید رنگی بر تن میکنم و کلاه کوچکی بر سر می‌گذارم: کلاه کوچکی با لاله‌های سرخ.
 

حدود 1935 – توفان و تندر
 
دیگر اسم کشور من فارس نیست بلکه ایران است. دیروز رضاشاه، اولین شاه سلسله‌ی پهلوی، به‌وسیله‌ی مهاجمین انگلیسی- شورویائی ناچار از کناره‌گیری شد. من پادشاهمان را دوست داشتم چون اصلاحات اداری و اجتماعی زیادی انجام داد. مهم‌ترین کاری که کرد کشف حجاب از زنان ایرانی بود. در حالی که با چشمهای قرمز و با کلمات پرحرارت از رضا شاه دفاع میکنم، مادر بزرگ کوچک قامت و سفید روی من که همیشه بوی گل یاس می‌دهد جانمازش را تا می‌کند.. از پنجره به درخت خرمالوی توی حیاط نگاه می‌کند و می‌گوید: " نمی‌شود با زور مردم را وادار کرد چیزهائی را که هزار سال به آن فکر و عمل کرده‌اند به زور نفی و فراموش کنند." روی درخت خرمالو پرستوها را می‌بینم که جیرجیرکنان از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرند. حالا باید بروم. دختر کوچکم ایران گریه می‌کند. باید به او غذا بدهم.
 

حدود 1970 – آسمانی ابری
 
اسمم ایراندخت است. اسم مادرم، ایران، را روی من گذاشته‌اند. در واقع من دختر مادرم و دختر مادر او و دختر همه‌ی مادران کشورم هستم. من دانشگاه می‌روم. حقوق می‌خوانم. تهران، پایتخت ایران شهری بزرگ است، پر از کافه و رستوران و دیسکو، درست مثل پاریس یا لندن. محمد رضاشاه، دومین شاه سلسله‌ی پهلوی می‌گوید: " اکنون هیچ کشوری نمی‌تواند انگشت تهدیدش را به سوی ما بگیرد، زیرا تلافی خواهیم کرد." قدرت چیز عجیبی است. آدم را دچار توهم می‌کند. دلم می‌خواست شاه ما واقع‌بین‌تر بود.
 

جون 2009 – آسمانی سبز
 
جیک جیک کامپیوترم را می‌شنوم. نوار سبزی به پیشانیم می‌بندم و به خیابان می‌روم.
 
فارس، دنیا، شهرزاد، آزاده، افتخار! غصه نخورید: من هنوز زنده‌ام. 2559 سال عمر کرده‌ام و اسمم ایران است.

 
 
آشتی با خود آغاز زندگی­ ست
نویسنده : مجنون - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
 

همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف­های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید. اگر می­ترسید ترس­تان را به زبان بیاورید. گریه دارید؟ گریه کنید. ناراحتی ها را باید ابراز کرد

 
 
 
و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی، تنگی­ نفس، خارشِ ­تن. می شود دسیسه­ چینی و بهانه ­جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.

نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه، با لبخند معنی ­دار، با کنایه، با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید.
خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهره ­تان را، اندام­تان را. آشتی با خود آغاز زندگی­ ست
  

از گذشته­ فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت­ ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی می­شود همه ­ی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود می ­نشینند و هیچ چیز
هم تغییر نمی­کند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب
از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذاب­تر از زمان حال نیست.

 
 
 
از خودتان به اندازه­ی توانایی­ تان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد توانایی ­تان را بشناسید.
بیشتر ما حد توانایی خود را نمی­شناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر می­رویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشته­ ایم،

زود دچار خستگی و دلزدگی می­شویم.


      آدم گاهی می­رود توی نقش­هایی که نقش 
واقعی­ خودش نیستند و از من واقعی­ اش خیلی فاصله گرفته­ اند. بهتر است دیگران شما را
نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره­ ی کسی را ببینید که از شما سوال می­کند:
راستی تو کی هستی؟
 
 
 
 
اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید.اتفاقی نمی­افتد.
عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید.
هرچه هست و می­ماند عشق است و دیگر هیچ.
ناراحتی را نبلعید

 
 
داستانی دیگر از چوپان دروغگو
نویسنده : مجنون - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 
 
 
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت .
اما یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: «گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ». وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین ها. چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد «آی گرگ، آی گرگ» چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است. مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم.
اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند. بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از «گاز» سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند.
در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: «خود کرده را تدبیر نیست». یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان «چوپان دروغگو» را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش ازهر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.
اما معلم مدرسه که آن جا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست راستگو باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه گوسفندان، چماق و سگ های نگهبان خود را به یک نفر نسپاریم!!!!



 
 
بدون شرح
نویسنده : مجنون - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 
برای یادآوری و ثبت در تاریخچه وبلاگ
 
 
 
اتفاقا تغییر ساعات، اثر بر عکس دارد و مصرف انرژی را زیادتر می کند   
* * * * * * * * * * * * * * * * *
این که می گویند دو تا بچه کافیه، بنده معتقد نیستم. کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد
* * * * * * * * * * * * * * * * *
فرار مغزها و سرمایه‌ها نداریم، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می‌گیرند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
امارات اگر پیشرفت کند، انگار ما پیشرفت کرده‌ایم
* * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر مصر امادگی داشته باشد، تا پایان وقت اداری امروز، روابط را (پس از سی سال قطع رابطه) برقرار می کنیم
* * * * * * * * * * * * * * * * *
یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف می‌زند، آن وقت شما بهش ایراد می‌گیرید؟
* * * * * * * * * * * * * * * * *
در کشور ما طی این دو ساله معجزه‌ی اقتصادی رخ داده
* * * * * * * * * * * * * * * * *
گوجه‌فرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست، بغل خانه‌ی ما ۱۲۰۰ تومان است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
چهل و دو روزنامه علیه دولت می‌نویسند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
گفته‌ی مرکز پژوهش‌های مجلس در باره نرخ تورم ۲۳ درصدی دروغ است، تورم ۱۳درصد است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
من نگفتم نفت را سر سفره‌ها می آورم
* * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز همه به این واقعیت معتقدند که در حال حاضر کشور را امام زمان مدیریت می کند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
مردم اطلاعات پرسشنامه طرح تحول اقتصادی را با دقت 99.96 % درست تکمیل کرده اند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
طرح تحول قیمتها را افزایش میدهد، اما این افزایش قیمت تورم نیست بلکه جهش است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
میانگین سن دانشمندان هسته ای ما، 17 سال است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
یک دختر 15 ساله توانسته است در زیرزمین خانه شان، اورانیوم را غنی کند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
با چاقوی زنجان، دشمنان این مملکت را به دو نیم می کنیم
* * * * * * * * * * * * * * * * *
بدرفتاری با ایرانیان در فرودگاهها دروغ است، با من و هیئت همراهم در همه جا خوشرفتاری می کنند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
بر خلاف نظر بقیه، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ می‌کنند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
در سفر عربستان، برادر عزیزم ملک عبدا..، مرا در صندلی کنار خودش نشاند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دانتان بترکد
* * * * * * * * * * * * * * * * *
با حذف قیمت زمین، بهای خانه نصف می‌شود
* * * * * * * * * * * * * * * * *
آقای مشایی مظلوم واقع شدند ایشان هیچ گاه نگفتند ما با ملت اسرائیل دوست هستیم بلکه ایشان گفتند ما با مردم اسرائیل دوست هستیم
* * * * * * * * * * * * * * * * *
روشنفکران، به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
سران کشورهای دنیا برای نزدیکی با کشور ما صف کشیده اند، مثل این پیرزن ها که در صف زنبیل می گذارند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
آقای کردان مظلوم واقع شدند و استیضاح ایشان غیرقانونی است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
در دنیای ورزش، نتایج پارا المپیک از المپیک مهمتر است
* * * * * * * * * * * * * * * * *
ایران آزاد ترین کشور دنیاست…ا
* * * * * * * * * * * * * * * * *
هرگز نمی گذارند که اوباما رئیس جمهور آمریکا شود
* * * * * * * * * * * * * * * * *
در خارج از کشور بچه 4 ساله من را به مادرش نشان داد و گفت : محمود
* * * * * * * * * * * * * * * * *
در سفر ایتالیا من را می خواستند با اشعه ایکس ترور کنند
* * * * * * * * * * * * * * * * *
بهای کنونی نفت (150دلار در سال86) بسیار پایین است و من پیش بینی می کنم که نفت به 200 دلار هم برسد
* * * * * * * * * * * * * * * * *
آنها از من می ترسند، یک سخنرانی بکنم بهای نفت گران می شود
* * * * * * * * * * * * * * * * *
درست است که بهای نفت دارد کاهش پیدا می کند (130دلار اوایل سال87)، ولی بطور قاطع می گویم زیر 100 دلار نخواهد رسید
* * * * * * * * * * * * * * * * *
عده ای می گویند که بازار آزاد همه چیز را حل می کند، ولی من به شما می گویم که بازار آزاد برای دزدها و سارق هاست
* * * * * * * * * * * * * * * * *
به خبرنگار خارجی : شما نماینده ملتتان هستید و باید به سوال من پاسخ دهید…
* * * * * * * * * * * * * * * * *
حجم سرمایه گذاری در صنعت نفت، در این چهارسال 60 میلیارد دلاراست
* * * * * * * * * * * * * * * * *
تسهیلات بانکی چون رگ در خون اقتصاد جاریست.
* * * * * * * * * * * * * * * * *
آن ممه را لولو برد.
* * * * * * * * * * * * * * * * *
انگلیس جزیره کوچکیست در غرب آفریقا
* * * * * * * * * * * * * * * * *
با بی ادبی ما را تهدید به تحریم می کنند . شما کیه چی باشید یا چیه کی باشید

 
 
به سلامتی
نویسنده : مجنون - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 
*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......
*به سلامتی دریاچه اورمیه...
نه بخاطر اینکه مظلوم هست فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه...
*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر
*به سلامتی نیمکت آخر کلاس که زمانی عالمی داشتیم..........
*به سلامتی اون قدیما وقتی بچه بودیم غم بود، ولی کم بود.....
*به سلامتی اونایی که اعتقادات مذهبیشونو فقط تو دل خودشون نگه میدارن و به بقیه تحمیل نمیکنن.........به سلامتی اونایی که اهل ریا کاری مذهبی نیستن
* به سلامتی زنان و مردانی که استوار ماندند و دل به آرمانی سپردند که در آن انتقاد بدون لکنت از حاکمان حق مردم است
*به سلامتی عادل فردوسی پور که در برنامه 90 این هفته گفت : به دوستان نیروی انتظامی باید یادآوری کرد که میزان باید رای مردم باشد نه زور و قدرت!
*به سلامتی اونایی که...
درد و دل همه رو گوش میدن......
اما معلوم نیست خودشون کجا درد و دل میکنن...
*به سلامتی اونایی که به ظاهر آرومن ولی توی دلشون سونامی هست

*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همهٔ موهاش ریخته،

به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟

باباش میگه قربونت برم از همهٔ اونا تو خوشتیپ تری ....
 
*بسلامتی بچه های بالا شهر که دست بندطلا دستشونو زنجیر طلا گردنشونه
بسلامتیه بچه های پایین شهر که دست بند پلیس دستشونو طناب دار گردنشونه
*به سلامتیه همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!
*کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...میگه : آره
میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!سلامتی همه باباها....
*به سلامتی اونایی که بی کسن ولی ناکس نیستن..
*سلامتی اونایی که خدا رو با غول چراغ جادو اشتباه گرفتن وقتی آرزویی دارن یادش میوفتن
*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند . .
*سلامتی پدرایی که:شب خوابشون نمی بره و از غصه ی قسطای عقب افتاده تا صبح راه میرن.
که غرورشون اجازه نمی ده وقتی توی خیابون می مونن از کسی پول قرض بگیرن ولی وقتی زنشون یه کم اخم می کنه با اون همه ریش و سیبیل کرخت،نازشون رو می کشن و هی برای یه لبخندشون ادا درمیارن و لوس بازی می کنن.
که:وقتی برا خانواده شون اتفاقی میفته،ادای محکم بودن در بیان و به همه روحیه میدن ولی خودشون وقتی تنها میشن،آروم آروم اشک میریزن.
وقتی که بچشون گیر میده یه چیز بخر و پول ندارن میگن فردا برات میخرم و آروم تو خوشون خرد می شن.
*به سلامتی همه باباهایی که
رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه...
*به سلامتی مادر که بخاطر ما
شکمش را بزرگ کرد.
بخاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کرد
بخاطر او که میهمانی
های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار ما عوض کرد
پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد.
بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.....!
*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!
 
*به سلامتی طراح سوال المپیاد کامپیوتر:
نام 5 سایت که فیلتر نیستند را ذکر کنید؟!
 
 
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخم های من خوب می شود
نه زخم های تو ...!

 
 
جستجوی سرنوشت
نویسنده : مجنون - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
 

لینک دانلود آهنگی زیبا از گلشیفته فراهانی بنام جستجوی سرنوشت

http://s1.picofile.com/file/6940540240/Golshifteh_Farahani_Jostojouye_Sarnevesht.mp3.html

 لینک دانلود از وبلاگ بسیار زیبای فائزه خانوم به آدرس زیر برداشته شده که ازشون ممنونم.

http://www.mosighiyesonnati.persianblog.ir]


 
 
نوشته ای از یک دوست
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 


سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش

آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....

چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته

تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین

برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در

زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه

معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...

خواهش میکنم شیر کنید ، آنقدر که بی اجازه به رخشان کشیده شویم

 

 

لینک مطلب در قسمت نظرات توسط یکی از دوستان گذاشته شده.


 
 
اخلاق
نویسنده : مجنون - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

 

لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت
و محترمانه معذرت خواهی کرد و گفت : مادمازل من لئو تولستوی هستم .
زن بسیار شرمگین شد و عذر خواهی کرد و گفت :چرا خودتان را زودتر معرفی
...نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 
 
 
نویسنده : مجنون - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
 

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

 

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

 

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشینی و

بجز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی

و گلِ وصل بچینی ...

 

 

مولانا


 
 
دروغ چرا؟
نویسنده : مجنون - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

 

چگونه شد که مردم ایران دروغ گفتن آغاز کردند ؟؟؟

کوروش بزرگ: مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ

...داریوش هخامنشی: اهورامزدا دروغ را از سرزمین و مردم من بدور نگه دارد
...
پیامبر اکرم به علی: ای علی در 3 جا دروغ نیکوست: میدان جنگ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم.

 
 
کتاب مقدس
نویسنده : مجنون - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس
از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد


 
 
شادی های ما
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
 

طفلی به نام شادی دیریست گم شده است

      با چشم های روشن براق

          با گیسویی بلند به بالای آرزو

                  هر کس از او نشانی دارد

                           ما را کند خبر

                               این هم نشان ما:

                                   یک سو خلیج فارس

                                        سوی دگر خزر !


 
 
رتبه های ناب
نویسنده : مجنون - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

رتبه‌های قابل تامل  ایران

  

رتبه های بالای جدول:

 

خودکشی زنان : رتبه سوم جهان 

 

اعدام:  رتبهٔ دوم جهان بعد از چین و به نسبت جمعیت رتبه اول

 

آمار مهاجرت نخبگان از میان 91 کشور : رتبه اول جهان 

 

 خطرناک ترین کشور برای وبلاگ نویسان  : رتبه سوم جهان 

 

آزادی مطبوعات :  رتبه ۱۷۲ از ۱۷۵کشور

 

رتبه ۱۶۸در زمینه فساد دولتی 

 

 رتبه 88 از نظر شاخص توسعه انسانی 

 

ارزش گذرنامه ایرانی در قعر جدول جهانی اعتبار 

 

رتبه ۱۲۳ جهانی در تامین سلامت مردم

 

 رتبه 219 نرخ تورم در میان 225 کشور، 

 

ایران بالاتر از آنگولا در «انتهای جدول» جاذبه های تجاری

 

 رتبه جهانی 101 سهم زنان ایران در مدیریت میان 120 کشور

 

رتبه 144 فضای کسب و کار جهان

 

رتبه 186 در سرعت اینترنت 

 

ایران رتبه 172 از میان 176کشور برای آزادی رسانه

ریال ایران سومین پول بی ارزش جهان!

   


 
 
← صفحه بعد